ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 23/2/91 10:39 صبح
دل شکسته ما را دوا مکن دیگر
به قلب بی سر و پا اعتنا مکن دیگر
طلای مهر خودت را به رایگان مفروش
در این معامله چون و چرا مکن دیگر
کریم بوده و هستی ولی فقط این بار
زِ دستهای گدایت حیا مکن دیگر
...
تو سرو هستی ومن پیچکی فتاده به پات
بگیر دست مرا و رها مکن دیگر
کیشیده آتش هجرت زبانه تا جانم
به سوز وساز مرا مبتلا مکن دیگر
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 20/12/90 2:12 عصر
باز بهار ی دگر از ره رسید
لیل و نهاری دگر از ره رسید
خواب زمستانی ما را شکست
چشم خماری دگر از ره رسید
عاشق و معشوق گرفتار هم
یکدفه یار ی دگر از ره رسید
سیب به سرخی خودش غره شد
تا که اناری دگر از ره رسید
باز بهار است و زمان وصال
مرگ نگاری دگر از ره رسید
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 17/11/90 11:52 صبح
توشه بردار چو گل از دل خاک
تا رسد بوی خوشت تا افلاک
قطره ای شو پیٍ دریا را گیر
گرنه خواهی بروی راه هلاک
...
شمع لب غنچه کند رندانه
سوخت پروانه ز یک بوسه چه باک
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 27/9/90 11:49 صبح
ازآب می گرفت که موسی شود به نام
در سینه می فشرد مسیحای تشنه کام
وقتش رسیده بود پدر چاره نداشت
پرپر زدن به است ز یک مرگ بی کلام
وقتش رسیده بود که این بار ابرهیم
از تیغ بگذراند و این بار والسلام
.
.
.
پرپر بزن بروی دو دست پدر علی
بهتر که می روی و نبینی چه شد امام
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 28/8/90 10:22 صبح
بریز در گذر بادها شمیمت را
به جان مرده بدم یک نفس نسیمت را
بیا و معجزه کن با همین حروف فقیر
بخوان دوباره الف لام را و میمت را
ز گمرهی همه راهها سیه رویند
به نور خود بنما راه مستقیمت را
شبیه حضرت موسی ولی فراتر از آن
نشان بده به جهان آن ید کریمت را
چه شد که بلبل قلبم چنین غزل خوان شد
گمان شنیده دمی صوت یا کریمت را
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 23/7/90 9:39 صبح
در همهمه از صدای خود دور شویم
چون موج از ابتدای خود دور شویم
حرفی بزن ای دل از سرایی دیگر
مگذار که از خدای خود دور شویم
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 16/7/90 4:12 عصر
خوش به حالت ای آهو صید صیاد شدی
ضامن آهو را دیدی آزاد شدی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 2/7/90 12:29 عصر
آخر به نوای ساز مرگت بروی
در خواب عمیق و ناز مرگت بروی
کاری بکن ای دل که چو گل وقت سفر
با خنده به پیشواز مرگت بروی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 15/6/90 7:27 صبح
یک شاخه که با پشت خمش می رقصد
یک شاخه که با سن کمش می رقصد
بنگر که نسیم همه را مجنون کرد
هر شعله شمع به غمش می رقصد
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : محمدنبی احمدی در : 7/6/90 11:44 صبح
از فقر کویر پشت هر کوه خم است
اشکی که ز کوه می رود زین ستم است
از داغ گرسنگان آفریقایی
افطاری صاحب الزمان درد و غم است
می گفت معلمی که بابا نان داد
گهگاه کنار نان کمی ریحان داد
قحطی زد و کودکی وصیت می کرد
بابام نداشت نان و کودک جان داد
از مرگ نترس آنقدر هم ید نیست
سختی جهان دیگرت این حد نیست
دنیا که میان تو یک نان سد شد
عقبی که میان تو و جنت سد نیست
او قبل بزرگ شدنش خواهد رفت
از دست تمام محنش خواهد رفت
جانش به لب آنچنان رسیده کز فقر
با شوق درون کفنش خواهد رفت
کلمات کلیدی :